باسلام خدمت همه دوستانی که در سال ۸۶ من و مورد لطف خودشون قرار دادن امیدوارم که سال نو رو پر بارتر از سالهای پیش شروع کنن

۱- همین  هفته پیش بود با دوستان انجمن رهیاد یک سفر یکروزه به جهرم داشتیم  که بسیار صمیمانه گذشت زحمت باغ و آقای حمید رحمانیان وخانم فاطمه قائدی  کشیده بودند ودوستان دیگرم که هر کدام به نوعی زحمت کشیده بودند تا سفر آخر سال خوب وشاعرانه ای داشته باشیم . یک مینی بوس پر از سفر با مسافرانی از دوستان خوبم : محسن رضوی - خانمها ی شایسته - امین احراری  - محمد سیار- زهرا رییس السادات - زهره رییس السادات- خانم پیروز - آقای دهقانیان و خانمشون - سهند ابراهیمی - آقای صائب - امیر میرزایی - مسیحا ابو علی - آقای ارجمندی وخانمشون - کیوان براهنگ - نصیر رضایی نژاد
 

۲- این مثنوی رو که پایین می نویسم تقدیمش کردم به مولانا هر چند خالی از عیب نیست و نسبیت کار خودش و خوب بلده :
 
 

 

هر پیک شمسی بود و با هم تلخ خوردیم

با مولوی از قونیه  تا  بلخ  خوردیم

باران تمام شیشه را لب ریز می شد

کم کم هوا در چشم من تب ریز می شد

رگهای لیوان در تنم مسدود می شد

سیگار رفتن توی ذهنم دود می شد

با کفش رفتن در رکابش حال کردیم

شب را کنار گونه هایش خال کردیم

یک عشق زخمی در تنم آواره می شد

دنیا برایم مثل یک کاباره می شد

من عاشقش بودم ، ودنیا درد می خورد

کم کم تمام پله ها پاگرد می خورد

هر لحظه در من حالتی از دست می رفت

شیطان از اینجا تا جهنم مست می رفت

من دست در دستش به فکر جاذه بودم
 

در چشم مستش تا کمر افتاده بودم

دستم به بالا می رسید و پخش می شد

قلبی که باید می تپید و پخش می شد

تا پله ها را یک به یک تخریب کردیم

در حلق شیطان مثل آدم سیب کردیم

یک پله با او تا ملاقاتش نیفتاد

یک آمبولانس از اتفاقاتش نیفتاد

هر لحظه در من عاشقی دیوانگی کرد

 یک استکان افتاد و من را زندگی کرد....

 * * *

حال تمام استکانها روی میزم

باید برایم پیک مولا...را بریزم

من راهبی که باید از دینش بپیچد

اسبش که راه افتاد از زینش بپیچد

من عاشقی که باید از رگها بریزد
 

یک استخوان باشد که در سگها بریزد

شیراز چشمم از شراب آلوده باشد

بیمار او باشم ، واو آسوده باشد

اما تنم در مستی هشتاد و شش بود
 

یعنی زمین تا بی نهایت در کشش بود

در یک اتاق ساده فکرم بستری بود

چشمان من در حالتی خاکستری بود

لبهای سردم توی الکل مرده بودند

سلولهای زنده در کل مرده بودند

افتادم و دستم به لولا گیر کردست

این استکان در حس مولا ... گیر کردست

امشب اتاقم حس خاموشی گرفتست

حتی صدایم مثل « چاووشی » گرفتست

روحم تمام شیشه را تاریک کردست

تا مولوی این پله را باریک کردست

       

         اما من از اول دلم در استکان بود

/ 89 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم حقیقت

هو العلی ۷ماهه ها با هوشترند./!!!! سلام -.... همیشه هایت را فرصت نوشتن نیست چرا که زمان سهم من از دردهای تاریخ است بخشید به چشمان من ایمانش را شور غزل آسمان دیوانش را تا تکیه شدم به شانه هایش لرزید از زیر سرم کشید دستانش را انتظار شاید رسیدنش،دیدنش،بودنش ۷ماهم را می سوزاند خاکستر می شوم و... درست وقتی یخ کردن به ناامیدی می کشاندم از بودن دیدمش دوست داشتنی مثل همیشه که دوستش داری که دوستت دارد می شنویم؟ یا علی

امین شفیعی

سلام دوست عزیز من این ماه 10 دوازده روزی زودتر میزبان ناخونده شدم میزبان ناخونده شدم که بگم داره بو میاد! مگه نمیشنوید؟ بو میاد! یه سر به وبلاگم بزنید! تورو خدا این بو براتون آشنا نیست؟ بدوید بیاید!

[شیطان] منتظرباش [قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

مهدی موسوی

با سلام به روزم با خبر چاپ مجموعه ی "از لاله زار تا جمهوری" منتظر حضورتان با تشکر مهدی موسوی

نرگس.ک

نوشته ی قشنگی بود اجازه میدید حسادت کنم؟

امارانت

سلام ازنقدونظرشمادرانجمن مجازی متشکرم امیدوارم درادامه بتوانم بیشترازنظرات ارزشمندتان استفاده کنم ...لینکتان به امارانت افزوده شد موفق باشید

فاطمه

واقعا لذت بردم کارتون زیباست