این پست را به یاد برادرم عباس حسنی به روز میکنم که در یک  تصادف در سال ٨۵ درگذشت (در رفت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امرداد سال یکهزار و سیصدوهشتادوپنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[عصر-خارجی]

 

 

(پژوی حامل مسافرین از فیروزآباد به سمت شیراز در حرکت است)

سرعت:١۴٠ کیلومتر در مرگ

 

 

 

 

رفتن از رفتن آمده بود .عباس از ریه های مادرش نفس را کشیده بود تا تهران روی زلزله اش باشد می خواست پنبه را از گوشهای سمعک رده ی شهر در بیاورد اما خون از ریه هایش جاری شد.اویک روایت از فتح بود با جوشهایی که از چنگیزدرصورتش  افتاده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صر-داخلی-بیمارستان]

 

 

برداشت اول شخص مفرد از یک جنازه :

 

لبش را کشیده بود نستعلیق/قرمز از لبش پاشیده بود روی صورتی از بیمارستان .باید بر می رفت .رفت به ریه های مادرش در برزخ .بعدتر ما پیکها را به هم زدیم به سلامتی تمام برادران دنیا به سلامتی عباس که مزارش را پر شدیم از کشف رازی تا بوی مطبوع الکل از مزارش بپرد سمت قبرستان مشامشان مست شود.این هم پیک چهارم برای تو از طرف سیامک ورامین.

دیدار: وسط پارک دوزخ روی صندلی داغ کنار رود رازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امرداد سال یکهزارو سیصدو هشتادو نه

 

 

 

 

 

 

 

(ماهی در تنگ بلور سینه ات یا مقلب القلوب والابصار /هیچ خبر داری از حال و احوال؟ حول حالنا الی احسن الحال؟)

حالا از سه نفر دو نفر(سیامک ورامین) هستیم .رگهایمان تاول روزهای نیامده دارد و زخمهایمان از دیروز است .باشد که باشیم و بمانیم تا نباشند.هر جند ماندن چیزی جز شدن نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما سه نفر بودیم-٣برادر(سیامک جوادپور-عباس حسنی -رامین خسروی)-سیامک که همیشه تکلیفش مشخص بود همیشه مثل یه دایره المعارف سیار شفاهی  بود که با شم پلیسی شعر و برامون کالبد شکافی می کرد بهتر از خودمون آنچنان سر نخ رو میکشید که آخرش میشد از این سیمهایی که باهاش پلها رو سالها نگه میدارن.عباس هم که نمایشنامه مینوشت شعر می نوشت داستان می نوشت خلاصه هر چیزی که مربوط به قلم وکاغذ می شد .منم که شعر مینوشتم و شعر می نوشتم وشعر .من و بی خیال  عباس بیش از ٢٠ تا نمایشنامه ی تاپ و فیلم نامه نوشته بود که مدتی که در تهران بود قرار بود یکیش فیلم بشه که خونش پخش موهاش شد و توی دریا غرق شد. از این به بعد از شعرهاش و داستانهاش بیشتر اینجا می خونید شاید ذره ای برادریم و ادا کرده باشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عباس یه مجموعه شعر بلند با نام دهان مست لکاته بوی معبد می دهد داره که چاپ نشده من یه تیکه هایی رو همینطور اتفاقی انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به ‌نام خدای چنگیز

و شهیدانی از خونِ قرمز نقاشی

 

 

«مجموعه‌ی چنگیزیاتِ فصلِ بلوغ‌ام،

سگخور به او،

به چنگیز… »

 

 

با بازی شاعر

خیلی شرعی     

شروع می‌شود فیلم

یادِ هندِستان تو فراموش!

 

 

شانه‌های بایسیکلران

اطراف محراب موهایت می‌چرخد

 

 

از دماغ فیلم افتاده است

 

 

فیلمی از

عباس حسنی

 

 

پسر:     آقای چنگیز!    موهایت را بریده‌ی دختر سیبی؟

چنگیز:    گونه‌هایت هنوز سیب سرخ نخورده تلفنی؟

 

 

زلزله‌ای دلم را

ریش         ریشتر           می‌تراشد

 

خانم مدرنیته!

بنده پست شده‌ام به مدرنیسمِ آخرین شاه عباس آخر

سبیل اینجا خیلی معنی می‌دهد هنوز

 

 

از این راه برو!

می‌رسی به‌دهان مستِ رقاصه‌ای با بوی معبد

لب روی لب      

 

             

خالی روی خالی می‌شوم               

کاریکاتوری شده‌ایم

 شلوار راه‌راه من کاریکاتورتر

 

شماره‌ی پلاکت را می‌گیرم      

الو!

کوچه اشغال می‌زند

گنجشکی

لبِ بامِ لب‌ها

روی خط تلفن‌ها

آواز می‌خواند

 

کسی عکس می‌اندازد

لب‌ام را disalve  می‌کنم روی لب‌ات

و تو داری با چشم‌های خیابانی

سرعت را لای دیافراگم کناری دل گم می‌کنی

زدم به قاب عکسی           که شکسته‌ایم

 

 

قند تو را

شکسته‌ام توی دهان چنگیزی‌ام

به‌دندان‌هایی توی قسمت قرمز نقاشی

 

عطر تو از سمت بادهای چقدر یخ

/ 233 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه آقایی

سلام.سنجاقک به روز شده،سری بزنید ممنون میشم.

مرد امروزی

با تشکر به خاطر شعرهای زیباتون بخصوص شعری که در رابطه با فیلم تاثیر گذار ملنا گفتید ممنونم و خواهشمندم به وبلاگ ما هم سری بزنید

صدیقه حسینی

سپاسگزارم درخت گلابی که به شکل دلم در آمدی چه تنها بودم ! . . . به روزم با لینک های تازه و یک تجربه ی چارپاره ای! منتظر نقدهایتان هستم.... با احترام: صدیقه حسینی/رشت

آرش سیفی

بــــــــــــــــــــــــــــــــــروزم ******با چند شعر : بین یک مشت گریه و لبخند ............. بالا بیاور هر چه می خواهی! خودت باش! ............. من دوستت دارم کمی، این «کم» زیادی مبهم است ******منتظرت هستم بای عروس مرده من